عالم امکان ( داستان اتوبوس ) |خیام نامه|خیام نامه

شاپ رام www.shoprom.ir

فروغ خراشادی/ بر خلاف همیشه، ناچار می شوم بروم و ته اتوبوس بنشینم؛  صندلی ماقبل آخر نشستن موجب می شود نتوانی با خیال راحت گوشی ات را برداری و پیام هایت را چک کنی. آخرین باری که این کار کردم، متوجه شدم سرنشین صندلی پشتی تا کمر روی صندلی ام خم شده است؛ این بار ریسک نمی کنم!

صدای دخترکی با مادرش که از پشت سر می آید، سرگرمم می کند؛ انگلیسی تمرین می کنند؛ دختر کتاب درسی اش را غلط غلوط می خواند و مادر رفع اشکال می کند؛ به گمانم از معدود دفعاتی ست که نسل نو به نسل قبلش گوش می دهد! اتوبوس به ایستگاه می رسد و یک مادر جوان دیگر، با کودک خردسالش بالا می آید؛ در این اتوبوس گردی ها، کمتر دیده ام پدری به تنهایی با فرزندانش سوا ر اتوبوس شوند. می آیند و کنار مادر و دختر قبلی می نشیند. پسر نوجوانش هم می رود تا در ردیف آقایان جا بگیرد.

دختر کوچولو که در آغوش مادر است، بهانه ی برادر را می گیرد؛ جیغ می زند و به صورت مادرش چنگ می اندازد. این دخترک چغر مثل ماهی از آغوش مادرش لیز می خورد و  پخش اتوبوس می شود. مادر پسرش را صدا می زند تا بیاید و کنارش بنشیند. شاید دختر کوچولو آرام بگیرد. اما پسر زیر بار نمی رود. می گوید خودت بیا! مادر هم بچه را زیر بغل می زند و جلو می رود تا در کنار پسرش بنشیند که دارد نخستین تمرین های هویت مردانه را طی می کند .

ایستگاه بعدی غلغله می شود: ناگهان بی شمار خانم و کودک وارد اتوبوس می شوند. بیشترشان اعتبار کافی برای کارت زدن ندارند.

راننده که کفری شده تهدید می کند که در ایستگاه بعدی، کارت ها را چک خواهدکرد. تهدید کارساز می شود و در ایستگاه بعدی، کارت ها شارژ می شود.

دو دختر جوان که تازه سوار شده اند، در راهرو می ایستند. یکی شان می گوید: دلم خنک شد؛ مگه خون ش از خون ما رنگین تره که با ۲۵ تومن بره کیش و برگرده؟

این که با این قیمت بتوانی تا میدان ایران بروی و برگردی جای خوش اقبالی ست؛ حالا صحبت از کیش است! یکی می پرسد : خانم بخت آزماییه یا سرکاری؟ پاسخ می دهد: هیچ کدام. بلیت کیش ۱۰ تومن بود، برگشتش رو کنسل کردن تا بلیت ۸۰۰ تومنی بفروشن! دو تایی می خندند و یکی شان می گوید: دو تا از دوستای ما هم رفتن و به ما نگفتن؛ اولش ناراحت شدیم، الان اونا ناراحت ان…

جا می خورم! مگر نه این که «در اندوه، دوست را خبرنکردن، خود عشق ورزیدن است»؟! اکنون در شادی دوست را خبر نکردن، زرنگی ست و در رنج، به دوست خندیدن، عادی؟! گوشی ام را بر می دارم. نخستین خبر، سقوط آزاد ارزش ریال در برابر دلار است؛ صف های طولانی، بازار سیاه و بلندشدن شماری و خاکستر نشینی شماری دیگر. خبر بعدی هم مثل همین است؛ از شهرداری تهران و «گرگم به هوای» دیگران…! هیچ یک از خبرها، متعجبم نمی کند؛ کم کم دارم با مفهوم «عالم، عالم امکان است» بیشتر آشنا می شوم.

اتوبوس به مقصد نزدیک شده؛ اما من راه درازی در پیش دارم. پیاده می شوم. شهر باران خورده نفسم را چاق می کند.

 

دیگر مطالب سایت

به اشتراک بگذارید:




شاپ رام www.shoprom.ir
خبرگزاری خراسان رضوی و جنوبی
منبع

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

0 دیدگاه در “عالم امکان ( داستان اتوبوس ) |خیام نامه|خیام نامه”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × پنج =

ما را دنبال کنید..

گاه‌شمار تاریخ خورشیدی

آخرین دیدگاه‌ها

    بایگانی تاریخ خورشیدی

    موضوعات

    مشترک خبرنامه شوید

    برای دریافت آخرین مطالب سایت در ایمیل خود عضو خبرنامه شوید

    تازه ترین نظرات